درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام درخواست مشاوره و ارسال سوال الو روانشناس در اینستاگرام الو روانشناس در تلگرام
  • تاریخ ارسال : دوشنبه 19 اسفند 1392
روزی از او علت اش را پرسیدم و مادر گفت: «اینها را جمع می کنم تا برای بچه های یتیم، لباس و کتاب داستان و اسباب بازی بخریم... آنها پدر ندارند و ...» درست به خاطر دارم که با تعجب گفتم: «این همه پول را ما چرا باید بدهیم؟ به ما چه؟» در عالم کودکی، آن سکه های پول خرد به نظرم زیاد می آمد. مادر در جواب من گفت: «با این کار خوب و شاد کردن دل آنها، خدا را خوشحال می کنیم. همه مردم سعی می کنند کارهای خوب انجام دهند تا در مسابقه خوشحال کردن خدا برنده شوند.» این قضیه باب آشنایی من با خدا بود و بعد از آن، پشت سر هر کاری، مدام از مادرم می پرسیدم: «خدا خوشحال شد؟ یعنی می خنده؟... پس چرا نمی بینیم اش؟»
به یاد می آورم که صحبت های مادرم دایم در مورد این بود که خدا خیلی مرا دوست دارد چون چشم های زیبا و سالمی به من داده است. گوش ها، دهان و همه اعضای بدن ام را با کارکردش توصیف می کرد و می گفت: «خدا اینها را برای این به تو داده که خیلی دوستت دارد.» برای همین، قبل از غذا خوردن و بعد از پایان آن، قبل از خوابیدن و خلاصه در هر کاری سریع به این می اندیشیدم که چه قدر خوب است دست دارم تا بازی کنم؛ چشم دارم تا ببینم و ... کودکانه می گفتم: «خدایا دوست ات دارم... حیف که تو آنقدر بزرگی که روی زمین جا نمی شوی، وگرنه می آمدم و سفت بغل ات می کردم...» وقتی بزرگ تر شدم هنوز این در باورم بود که همه مردم ما با هم مسابقه می دهند تا خدا آنها را بیشتر از دیگری و دیگران دوست داشته باشد. از اینکه خدا همیشه مرا می دید و مراقب ام بود، حس خوبی داشتم. امروز گاهی از تصورات کودکی ام در مورد خدا به خنده می افتم اما آنچه هنوز در ذهن ام مانده، شکوه و عظمتی است که توصیف ناشدنی است. این شناخت و حس خوب ام را مرهون رفتار صحیح مادرم هستم. هفته گذشته به دیدار مادرم رفتم و از او به همین خاطر تشکر کردم


.


براي نمايش ادامه اين مطلب بايد عضو شويد !
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : *

اگر قبلا ثبت نام کرديد ميتوانيد از فرم زير وارد شويد و مطلب رو مشاهده نماييد !
نام کاربری :
رمز عبور :